لغت نامه دهخدا
اندهمند. [ اَ دُ م َ ] ( ص مرکب ) اندوهمند. غمگین. با اندوه: کارهای اندهمند افتاد تا از طعام بازایستادند. ( التفهیم ص 247 ).
اندهمند. [ اَ دُ م َ ] ( ص مرکب ) اندوهمند. غمگین. با اندوه: کارهای اندهمند افتاد تا از طعام بازایستادند. ( التفهیم ص 247 ).
= اندوهمند
💡 دید بر خاک آن دو اندهمند سر کشیده یکی درخت بلند