لغت نامه دهخدا
اندرجو. [ اَ دَ ] ( اِ ) درخت زبان گنجشک. ( ناظم الاطباء ). این لغت هندی است بفارسی زبان گنجشک و بعربی لسان العصافیر و بشیرازی تخم اهر خوانند. ( از مخزن الادویه بنقل آنندراج ).
اندرجو. [ اَ دَ ] ( اِ ) درخت زبان گنجشک. ( ناظم الاطباء ). این لغت هندی است بفارسی زبان گنجشک و بعربی لسان العصافیر و بشیرازی تخم اهر خوانند. ( از مخزن الادویه بنقل آنندراج ).
درخت زبان گنجشک. این لغت هندی است به فارسی زبان گنجشک و به عربی لسان العصافیر و به شیرازی تخم اهر خوانند.
💡 بگشت اندر شود دهقان و آرد آب اندر جو بباغ اندر شود رزبان و کارد سرو در بستان
💡 گفت اندر جو تو کمتر کاهکن گفت لا حول این سخن کوتاه کن
💡 وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود
💡 از جای در بیجا روی وز خویشتن تنها روی بیمرکب و بیپا روی چون آب اندر جو شوی
💡 نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو فتاده بود همیبرد آب جوبارش