اشکش

لغت نامه دهخدا

اشکش. [ اَ ک َ / اِ ک َ ] ( اِخ ) ( در شاهنامه ) نام یک از پهلوانان ایرانی در زمان کیخسرو. و رجوع به اشکس شود.

فرهنگ فارسی

نام یک پهلوان تورانی که از دست رستم کشته شد. نام پهلوانی بوده است.

فرهنگ اسم ها

اسم: اشکش (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: ashkash) (فارسی: اشکش) (انگلیسی: ashkash)
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاور ایرانی و از فرماندهان سپاه کیخسرو پادشاه کیانی

جمله سازی با اشکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 از قطره اشکش جگر سنگ شود داغ هر دل که ازان حسن گلوسوز کباب است

💡 از بصیرت جوش اشکش بسکه فارغبال کرد آفتاب از پردهٔ چشمم توان غربال کرد

💡 پس گستهم اشکش تیز گوش /که بازور و دل بود و با مغز و هوش

💡 زخون دل چو شفق باد روی دشمن تو که اشکش از فزع خنجرت چو سیماب است

💡 چنان ز شبنم اشکش لباس شب تر شد که روز جامه خود را بآفتاب گرفت

💡 خصم تو گر نه نایب تیغ تو شد ز چیست پشتش خمیده اشکش خونین تنش نزار

💡 وقتی شاهد آن صحنه غم‌انگیز در اخبار بود، ناخودآگاه اشکش جاری شد و نتوانست جلوی گریه‌های پیاپی و سوزناک خود را بگیرد.

💡 او سعی می‌کرد با هر تلاشی که انجام می‌داد، اشکش را پنهان کند تا کسی متوجه شکست‌های تلخ و پیاپی او نشود.

💡 در پایان آن فیلم بسیار دراماتیک و تاثیرگذار، اشکش را مهار نکرد و تمام تماشاگران با گریه‌های او همراهی کردند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران