لغت نامه دهخدا
ارماق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ رَمق، به معنی باقی جان. || ( ص ) حبل ٌ ارماق؛ رسن سست. ( منتهی الأرب ).
ارماق. [ اُ ]( ترکی، مص ) زدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). وورمق.
ارماق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ رَمق، به معنی باقی جان. || ( ص ) حبل ٌ ارماق؛ رسن سست. ( منتهی الأرب ).
ارماق. [ اُ ]( ترکی، مص ) زدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). وورمق.
💡 مرد را خط نجات امواج خوناب دلست رند را حرز قدح ارماق دور ساغرست