احساب

لغت نامه دهخدا

احساب. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ حسب. گوهرها. || اقرباء: این مسئله در میان اصحاب واحساب خویش در شوری افکند. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
احساب. [ اِ ] ( ع مص ) بر بالش نشاندن. ( منتهی الارب ). || سیر خورانیدن. سیر نوشانیدن. ( منتهی الارب ). || پسند آمدن. ( منتهی الارب ). || دادن آنچه بدان خشنود شود. ( منتهی الارب ). خرسند کردن. ( تاج المصادر ). || بس کردن. || بس شدن. بسنده آمدن. ( تاج المصادر ). کافی شدن.

فرهنگ عمید

= حَسَب

فرهنگ فارسی

جمع حسب
بر بالش نشانیدن خرسند کردن

جمله سازی با احساب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هین بیاد آرید از احساب خویش رسم احرار عرب گیرید پیش

💡 اسباب معالی بکرم کرد مرتب و احساب بزرگی بمنن کرد مهذب