لغت نامه دهخدا
ابن عم. [ اِ ن ُ ع َم م ] ( ع اِ مرکب ) پسرعمو. ( محمودبن عمر ربنجنی ). پسرعم. عموزاده. عم زاده. پسر نیای پدری. ( مهذب الاسماء ).
- ابن عم کلاله؛ پسر نیای دور. ( مهذب الاسماء ).
- ابن عم لَح؛ پسر نیای نزدیک. ( مهذب الاسماء ).
ابن عم. [ اِ ن ُ ع َم م ] ( ع اِ مرکب ) پسرعمو. ( محمودبن عمر ربنجنی ). پسرعم. عموزاده. عم زاده. پسر نیای پدری. ( مهذب الاسماء ).
- ابن عم کلاله؛ پسر نیای دور. ( مهذب الاسماء ).
- ابن عم لَح؛ پسر نیای نزدیک. ( مهذب الاسماء ).
پسر عمو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی چامه در مدح شوی بتول (س) علی ولی ابن عم رسول (ص)
💡 بکنه فضل و بزرگی نه ابن عم توام ز مقتضای کرم قدر ابن عم بشناس
💡 چون دو کس ابن عم یکدگرند چون دو فرزند کان ز یک پدرند
💡 به یک جای بودند هر دو به هم که این ابن عم بود و آن بنت عم
💡 گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست
💡 علی ست آنکه بود ابن عم پیغمبر علی ست آنکه ثنا گفته حق به قرآنش