استارباد
لغت نامه دهخدا
استارباد. [ اِ ] ( اِخ ) استرآباد باشد وآن شهریست مشهور. ( جهانگیری ). شهریست در طبرستان مشهور به استرآباد. ( برهان ). گرگان کنونی:
تا طرب و مطرب است مشرق و با مغرب است
تا یمن و یثرب است آمل و استارباد
بنشین خورشیدوار، می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد.منوچهری.چو برخیزد ز خواب بامدادی
ز من خواهد حریر استاربادی.( ویس و رامین ).
جمله سازی با استارباد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دکتر منوچهر ستوده صاحب کتاب از آستارا تا استارباد در کتاب خود آوردهاست که: در این روستا در سال ۱۳۴۶ سکههای مسین قدیمی پیدا شدهاست.