گشای

لغت نامه دهخدا

گشای. [ گ ُ ] ( نف ) گشا. گشاینده. و با شادی، نهانی، دل، کشور، ملک، مشکل، کار و... به صورت ترکیب آید:
ایا ضمیر تو شادی گشای انده بند
ایا قبول تو نعمت فزای و شادی کاه.امیرمعزی.سوم فیلسوفی نهانی گشای
که باشد به راز فلک رهنمای.نظامی.که ملک جهان را ز فرهنگ و رای
شد از قاف تا قاف کشورگشای.نظامی.خلف دیده سلغر ملک دولت و دین
فلک آیت رحمت ملک ملک گشای.سعدی ( طیبات ).امیر عدوبند مشکل گشای
جوابش بگفت از سر علم و رای.سعدی ( بوستان ).|| ( اِمص ) گشودن. مقابل بند و بستن: چون شاعر و دبیر سخن گویند اندر او اضداد گرد آید، همچون شب و روز و گشای و بند مانند این عمل را متضاد خوانند. ( ترجمان البلاغه رادویانی ).

فرهنگ فارسی

۱ - ( اسم ) در ترکیبات بمعنی گشاینده آید: بندگشا بخت گشا پا گشا چهره گشا عقده گشا کار گشاکشور گشا.
گشاینده
( گشا ی ) ۱ - ( اسم ) در ترکیبات بمعنی گشاینده آید: بندگشا بخت گشا پا گشا چهره گشا عقده گشا کار گشاکشور گشا.

جمله سازی با گشای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گره گشای ز کیسه که قحبه بند ازار به دوستی خدا و رسول نگشاید

💡 بند گشای خزانه تو چه کرده ست کو را هزمان به دست جود سپاری

💡 ز آن زلف مشکسا گرهی بر رخم گشای گر بسته ای کمر که رهانی دلم ز بند

💡 گره گشای خط طره مراد تو را ز عضوها همه ناخن دمد چوماهی سیم

💡 چه دل، که غنچه پیکان شکفته می گردد ز گرمی دم مشکل گشای درویشی

حموز یعنی چه؟
حموز یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز