گریبان دریدن
مترادفها
عصبانی شدن، خشمگین شدن، از خود بیخود شدن
لغت نامه دهخدا
گریبان دریدن. [ گ ِ دَ دَ ] ( مص مرکب ) یقه چاک کردن. یخه پاره کردن:
امروز بآویختنش میبردند
میگفت رها کن که گریبان بدری.سعدی ( رباعیات ). || بی خویشتن شدن. دل از دست دادن. در عشق کسی سوختن:
دامنکشان حسن دلاویز را چه غم
کاشفتگان حسن گریبان دریده اند.سعدی ( بدایع ).
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) یقه چاک کردن یخه پاره کردن: امروز باویختنش میبردند میگفت رها کن که گریبان بدری. ( رباعیات سعدی ) ۲ - ( مصدر ) در عشق کسی سوختن بی خویشتن شدن: دامن کشان حسن دلاویز را چه غم کاشفتگان حسن گریبان دریده اند. ( بدایع سعدی )
جمله سازی با گریبان دریدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جائیکه عندلیب صفت صبر می توان (صابر) چو گل چه جای گریبان دریدن است
💡 دامان دل بچنگ هوس میدهی کنون کز دست خویش، وقت گریبان دریدن است
💡 ای اهل شوق وقت گریبان دریدن است دست مرا به سوی گریبان که می برد؟
💡 نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان
💡 در دور ما ز خست ابنای روزگار دشوارتر ز مرگ، گریبان دریدن است