لغت نامه دهخدا
نامجویی. ( حامص مرکب ) نامجوئی. نام جستن. طلب نام کردن. نام طلبی. شهرت طلبی. عمل و صفت نامجوی:
نامجوئی دولت آموزد همی بی شک ترا
نامجوئی را چو دولت نیست هیچ آموزگار.مسعودسعد.|| جاه طلبی. منصب طلبی. || ستیزگی و منازعه در شهرت و شجاعت و بهادری و همت. ( ناظم الاطباء ).