نامجویی

لغت نامه دهخدا

نامجویی. ( حامص مرکب ) نامجوئی. نام جستن. طلب نام کردن. نام طلبی. شهرت طلبی. عمل و صفت نامجوی:
نامجوئی دولت آموزد همی بی شک ترا
نامجوئی را چو دولت نیست هیچ آموزگار.مسعودسعد.|| جاه طلبی. منصب طلبی. || ستیزگی و منازعه در شهرت و شجاعت و بهادری و همت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

۱ - طلب نام شهرت طلبی: نامجویی دولت آزموده دهمی بی شک ترا نامجویی راچودولت نیست هیچ آموزگار. ( مسعودسعدلغ. ) ۲ - منصب جوییجاه طلبی.۳ - شجاعتدلاوری.

جمله سازی با نامجویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حاشا که نهم من از معما دامی تا صید کنم ز نامجویی کامی

💡 همی بخش اگر نام خواهی درم که هست از درم نامجویی کرم

💡 نگردد چون به چشمم عالم روشن سیه صائب که رو در مردمان از نامجویی چون نگین دارم

💡 دل روشن طمع از نامجویی داشتم، غافل که ظلمت بر عقیق از رهگذار نام می بارد

💡 در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم

💡 پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلُوی

دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز