لغت نامه دهخدا
نشناخت. [ ن َ ش َ / ن َ] ( مص مرخم ) نشناختن. بجا نیاوردن. مقابل شناختن.
- به نشناخت؛ ناشناخته. بی آنکه بشناسد و بداند. متنکراً.نادانسته:
به نشناخت بانگی بر او زد بلند
بر او حمله ای برد و او را فکند.نظامی.
نشناخت. [ ن َ ش َ / ن َ] ( مص مرخم ) نشناختن. بجا نیاوردن. مقابل شناختن.
- به نشناخت؛ ناشناخته. بی آنکه بشناسد و بداند. متنکراً.نادانسته:
به نشناخت بانگی بر او زد بلند
بر او حمله ای برد و او را فکند.نظامی.
نشناختن. بجا نیاوردن. مقابل شناختن. یا به نشناخت: نا شناخته. بی آنکه بشناسد و بداند. متنکرا. نادانسته.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وقت در مسجد خود آمد در پس جنازهٔ گریخت کی درخیل درآمده بود، با خود گفت: کی چندان سفر که من کردم سی سال سفر کردم و در جهان بگشتم، کس مرا نشناخت هاتف آواز داد: یا بالحسین هیچ محقق ترا ندید کی نشناخت، اما ترا دریغ داشتیم که در تو بندد یا تو در کسی بندی.
💡 و گفت: هرکه خدای را شناخت او را با سوال حاجت نیست و نبود و هرکه نشناخت سخن عارف درنیابد.
💡 عیسی جواب داد: «حق با آنهاست. الیاس باید بیاید و کارها را روبراه کند. در واقع او آمدهاست ولی کسی او را نشناخت و با او بدرفتاری کردند. حتی من نیز که مسیح هستم، از دست آنها آزار خواهم دید.»
💡 «ای بینای وقت! اگر در وقت خود نیکو بنگری هیچ چیز بهتر از خودشناسی نیابی، کسی که خود را نشناخت هیچ چیز را نشناخت، کسی که خود را نداند که او چیست دیگری را از کجا داند که او کیست؟»
💡 از رقیبم گوئیا نشناخت امشب کاین قدر نیستم در بزم او شایستهٔ اعزاز من