مندر
لغت نامه دهخدا
مندر. [ م ُ دِ ] ( ع ص ) افکننده. ( آنندراج ). آنکه می افکند چیزی را. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || از شمار افکننده. ( آنندراج ). آنکه از شمار می افکند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || به شمشیر افکننده دست کسی را. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). آنکه به شمشیر می افکند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). || آنکه از مال خود بیرون می آورد. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). رجوع به اندار شود.
مندر. [ م َ دَ ] ( ع مص ) صاف کردن و مسطح کردن زمین بوسیله غلطک. ( از دزی ج 2 ص 618 ).
فرهنگ فارسی
صاف کردن و مسطح کردن زمین بوسیله غلطک.
جمله سازی با مندر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 درون دل بسی رفتم سرانجام نظر کردم حقیقت مندر این جام
💡 و از تیرههای دیگر مانند چندران زهی وعزیززهی ویلانزهی و حلان زهی و جنگوزهی که در مندر و سیرکان و بات و سرجنگان و کپوتی و میدان و بلبل و ساکنند. همچنین برخی از بلوچ زهیا در شناسنامه به پرکی و دلیری هم شهره هستند
💡 عده ای ریشه رند دگارانی دارند از جمله تیرههای شاهی زهی و افضل زهی و بگده زهی در سرجنگان و ککنوک و مندر و سیرکان و نگور و بات ساکنند.