لغت نامه دهخدا
مفاخره. [ م ُ خ َ / خ ِ رَ / رِ ] ( از ع، اِمص ) نازش. مفاخرت. مفاخرة. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
خدش به شمس باختری بر فسوس کرد
قدش به سرو غاتفری بر مفاخره.سوزنی ( از یادداشت ایضاً ).و رجوع به مفاخرت و مفاخرة شود.
مفاخره. [ م ُ خ َ / خ ِ رَ / رِ ] ( از ع، اِمص ) نازش. مفاخرت. مفاخرة. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
خدش به شمس باختری بر فسوس کرد
قدش به سرو غاتفری بر مفاخره.سوزنی ( از یادداشت ایضاً ).و رجوع به مفاخرت و مفاخرة شود.
۱. به همدیگر فخر کردن.
۲. به خود نازیدن.
مفاخرت: به همدیگرفخرکردن وبه خودنازیدن
به فخر نورد کردن با کسی در فخر نبرد کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توصیف گستردگی و نقش قبائل و افراد در شورشها و سرکوب آنها در این وقایع از منظر وجوه قبیله ای و عقیدتی حائز اهمیت شد و به موضوعی برای مفاخره، منازعه و مفاخره بدل شد تا آنجا که بعضی از محققان معاصر کل روایات رده را ساختگی یا همراه با جعل معرفی کردهاند یا آنها را نشان از عدم رضایت قبائل از خلافت ابوبکر و طرد جانشینی بنیهاشم در جانشینی پیامبر دانستهاند.
💡 با عقل در مفاخره ذات مبارکش گفت: این منم که عنصر جانهاست جوهرم