مبا

لغت نامه دهخدا

مبا. [ م َ ] ( فعل دعایی و نفرینی ) مخفف مباد است. ( غیاث ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ):
حال ما این است در فقر و غنا
هیچ مهمانی مبا مغرور ما.( مثنوی چ خاور ص 47 ).مر بشر را خود مبا جامه درست
چون رهید از صبر در حین صدر جست.( مثنوی چ خاور ص 423 ).همه قصرها گو مبا زرنگار
سپنجی سرا نیز آید به کار.هدایت ( از آنندراج ).و رجوع به مباد شود.
مبا. [ م ُ ] ( اِ ) روده گوسفند که از برنج و قیمه پر کرده پزند. ( آنندراج ). یکنوع طعامی که از روده گوسپند پر کرده از مصالح سازند و مبار نیز گویند. ( ناظم الاطباء ):
روده گند را کنند مبا
بود آن نیز روزی غربا.یحیی کاشی ( از آنندراج ).رجوع به مبار شود.

فرهنگ فارسی

مباد: حال ما این است در فقر و غنا هیچ مهمانی مبا مغرور ما. ( مثنوی )
روده گوسفند که از برنج و قیمه پر کرده بپزند

جمله سازی با مبا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی‌شما به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا

💡 چار طبیعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف

💡 باری من خسته دل چنینم نه چنان آلوده مبا بنان عشاق بنان

💡 مر بشر را خود مبا جامهٔ درست چون رهید از صبر در حین صدر جست

💡 آزاد سرو بستان از جان شدیم بندت از چشم زخم دوران یارب مبا گزندت

💡 تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر  گر کمری گر میان بی‌تو مبا گر میان