لنگ لنگان

لغت نامه دهخدا

لنگ لنگان. [ ل َ ل َ ] ( ق مرکب ) لنگان لنگان. شلان شلان:
لنگ لنگان قدمی برمیداشت
هر قدم دانه شکری میکاشت.جامی.

فرهنگ فارسی

لنگان لنگان: لنگ لنگان قدمی بر می داشت هر قدم دان. شکری می کاشت. ( جامی لغ. )

جمله سازی با لنگ لنگان

💡 این بگفت و لنگ لنگان شد روان با فراق شاه خوبان جهان

💡 زار و نالان لنگ لنگان می دوید روبهی او را بدین حالت بدید

💡 آب جویان به تک و پوی شدند لنگ لنگان به لب جوی شدند

💡 داوری را دیده در راه تو داریم ای قیامت لنگ لنگان پویه تا کی؟ شل نه ای برادر گامی