فغفوری

لغت نامه دهخدا

فغفوری. [ ف َ ] ( ص نسبی، اِ ) منسوب به فغفور. ( یادداشت مؤلف ). بغپوری. ( فرهنگ فارسی معین ). || به کنایت ترک، پیرو یا مطیع فغفور:
نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی.سنائی. || نوعی چینی نفیس که از چین آرند.( یادداشت مؤلف ): دویست عدد چینی فغفوری.( تاریخ بیهقی ). || ( اِخ ) چینیان. ( آنندراج ). مردم چین یا ترکستان:
چو فارغ شد از غارت فوریان
کمر بست بر کین فغفوریان.نظامی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به فغفور بغپوری: نیابد با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی.

جمله سازی با فغفوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ورنه از خود جوش منصوری زند خویش را بر ملک فغفوری زند

💡 خامه ی نقاش را ماند سرانگشت گدا بس که مو از لقمه ی چینی فغفوری گرفت

💡 وقت آن آمد که خرگه با گل سوری زنی لعبت چینی گزینی جام فغفوری زنی

💡 زین عرضها نتوان صاحب جوهرگردید نازچینی مفروشیدکه فغفوری نیست

💡 سزای جام فغفوری نیی ای چرخ دون پرور شراب تلخ داری جمله در جام سفالی کن

💡 تا سر زلف تو چین یافت خطا کرد بسی که به ملک دل من دعوی فغفوری کرد

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
انرژی اب یعنی چه؟
انرژی اب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز