فسون ساز

لغت نامه دهخدا

فسون ساز. [ ف ُ ] ( نف مرکب ) فسون خوان. آنکه نیرنگ سازد. فسونگر. افسونگر:
برآمد ناگه آن مرغ فسون ساز
به آیین مغان بنمود پرواز.نظامی.فسون سازان که از مه مهره سازند
به چشم افسای همت حقه بازند.نظامی.

فرهنگ فارسی

فسون خوان. آن که نیرنگ سازد

جمله سازی با فسون ساز

💡 به مستی داد تن شوخ فسون ساز به ساقی گفت لب پر خندهٔ ناز

💡 دو صعلوک زبان دان زبون گیر فسون ساز و درون سوز و برون گیر

💡 هرشب از نرگس فتان به کمین نظرم صد فسون ساز نشاندست که خوابم نبرد

💡 صد کوزه اگر چرخ فسون ساز بسازد چون کوزه ی دولاب، یکی دسته ندارد

💡 تو نیز این را فسون ساز و بهانه توان دانست افسون از فسانه

💡 نمیتوان شدن از فکر نرگسش بیرون خیال چشم فسون ساز آن پری جادوست