نیمه جان

لغت نامه دهخدا

نیمه جان. [ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) نیم مرده. که نیمی از جان او بشده است. ( یادداشت مؤلف ). نیم جان. رجوع به نیم جان شود.
- نیمه جان شدن؛ نیم جان شدن. سخت مضطرب و نگران گشتن.
|| ( اِ مرکب ) نیم جان. رمق. جانی خسته و فرسوده و به لب رسیده.
- نیمه جانی داشتن؛ رمقی در تن داشتن: حُمِل َ من المعرکة جریحاً و به رمق؛ او را از رزمگاه به در بردند خسته و هنوز نیمه جانی داشت. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) نیم جان: (( مرد نیمه جان دهان گشود و گفت... ) )

جمله سازی با نیمه جان

💡 ندهند نیمه جان مرا می به میکده چون قطره اش به جان گرامی بها کنند

💡 با تصرف سرزمین‌های عراق توسط ترکان و روی کار آمدن حکومت عثمانی در این کشور، بار دیگر مجموعه ای از محدودیت‌ها علیه زنان شکل گرفت. به گفته کارشناسان این عصر ضربات مهیبی به پیکر نیمه جان جامعه زنان وارد آورد.

💡 ای جان جهان‌گر بکشی و رب نوازی دل نیمه جان را به سر جنگ گرفته است

💡 [۱۱] مرحبا بر تیراندازی تیر «بُراز» که نشان از تیر «آرش» کمانگیر دارد و اسکندر مقدونی با این تیر نیمه جان شد (زخم سخت برداشت)

💡 روز بعد، پاسداران انقلاب پیکر نیمه جان او را در حالی که مغزش از کاسه سر بیرون زده بود، در بیابان‌های صالح‌آباد تهران پیدا کردند. او سریعاً به بیمارستان دکتر فاطمی منتقل و تحت عمل جراحی قرار گرفت. پزشکان در ابتدا به زنده ماندن او، امیدی نداشتند، اما در نهایت بر اثر ضربات وارده به او، او برای همیشه فلج شد و قدرت تکلمش را از دست داد.

💡 آن‌ها در طول سفر با افرادی برخورد می‌کنند. مثل یک دزد، یک پیرمرد نیمه جان و کور، عده‌ای آدمخوار، یک کودک و یک مرد نجات دهنده.