نونشست

لغت نامه دهخدا

نونشست. [ ن َ / نُو ن ِ ش َ ] ( ن مف مرکب ) نونشسته. تازه به شاهی رسیده. به تازگی بر تخت جلوس کرده:
جوان خیره سر بود و هم نونشست
فرستاده را تیز بنمود دست.فردوسی.

جمله سازی با نونشست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 جوان نیز بد مهتر نونشست فرستاده را نیز نبسود دست

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران