میدانگه

لغت نامه دهخدا

میدانگه. [ م َ / م ِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) میدانگاه. مخفف میدانگاه. جای پهن فراخ که عاری از بنا باشد:
عابدان نعره برآرند به میدانگه از آنک
نعره شیردلان در صف هیجا شنوند.خاقانی.کعبه را نام به میدانگه عام عرفات
حجره خاص جهان داوردارا شنوند.خاقانی.بالای هفت خیمه پیروزه دان ز قدر
میدانگهی که هست در آن عسکر سخاش.خاقانی. || میدان چوگان بازی و اسب سواری:
فراش صدرش هر شهی بهر چنین میدانگهی
چرخ از مه نو هر مهی چوگان نو پرداخته.خاقانی.

جمله سازی با میدانگه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای اسیران سوی میدانگه روید کز شهانشه دیدن و جودست امید

💡 چو دید آن دستبردش رام آزاد کمان زه کرد در میدانگه ا ستاد

💡 پهنهٔ گردون میدانگه جولان شه است وین مه نو اثر نعل سم اشقر اوست

💡 شاهزاده شد به میدانگه روان بانوان اندر قفای او نوان

💡 کای خدا این شه گر آن شاه وفی است هان به میدانگه به خون آغشته کیست؟

💡 کعبه را نام به میدانگه عام عرفات حجرهٔ خاص جهان داور دارا شنوند