موافقی

متضادها

مخالف

لغت نامه دهخدا

موافقی. [ م ُف ِ ] ( حامص ) موافق بودن. سازگاری. سازواری. || سازشکاری. ساختن با بدی و ناپاکی:
چون در پسر موافقی و دلبری بود
اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود.سعدی ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

موافق بودن. سازگاری.

جمله سازی با موافقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گفت: گرسنگی من و کسانم را کشت. از این رو دام نهاده ام بل چیزی بدست آورم که امروزمان را کفایت کند. گفتم: آیا موافقی با یکدیگر به شکار پردازیم و اگر شکاری بگرفتیم، بخشی از آن بمن دهی؟ گفت: بلی.

💡 چون در پسر موافقی و دلبری بود اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود

💡 با تو و طبع تند تو جز من خسته دل کراست رای بدین موافقی طبع بدین فروتنی

💡 ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش

💡 در عالم عشق صادقی باید کرد با هر چه رسد موافقی باید کرد

💡 چون یار موافقی ندیدی، ز چه رو در بند منافقان عالم شده‌ای؟

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران