منافقی
مترادفها
ریاکار، دورو
متضادها
مؤمن، صادق
لغت نامه دهخدا
منافقی. [ م ُ ف ِ ] ( حامص ) منافق بودن. نفاق. منافقت. دورویی:
زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی
تحقیقها نمایش و آبم سراب شد.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 417 ).به مارماهی مانی نه این تمام و نه آن
منافقی چه کنی مار باش یا ماهی.سنائی ( ایضاً ص 361 ).در پیش خسان اگر نهی خوانی
هم بی نمکی منافقی باید.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 592 ).- منافقی کردن؛ دورویی کردن. نفاق ورزیدن: بداند آن کسها که منافقی کردند و گفت ایشان را، بیایید و کارزار کنید اندر راه خدای یا بازدارید. ( ترجمه تفسیری طبری چ حبیب یغمایی ج 1 ص 263 ).
فرهنگ فارسی
نفاق دورویی
جمله سازی با منافقی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابوعلی ثقفی گوید که زمانۀ آید برین امّت کی زندگانی مؤمن اندرو خوش نباشد مگر خویشتن اندر منافقی بسته باشند.
💡 عوف بن مالک این سخن بشنید، گفت: کذبت و لکنّک منافق لاخبرنّ رسول اللَّه (ص) و تو مردی منافقی و من مصطفی را ازین سخن خبر دهم. عوف بیامد تا مصطفی را خبر دهد و جبرئیل پیش از وی آمده بود و آیت آورده: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ اگر تو پرسی ایشان را یعنی آن مرد را که آن سخن گفت که چرا گفتی؟
💡 و گفت: ولی مرائی و منافقی نکند و چنین کس را دوست کم بود.
💡 هزار چشم چو جالوس و در شکم دندان منافقی دو دلست آنک از نهان انگور
💡 حس بصری این سخن بشنید. گفت: این سخن گمشده ی مومنی است که از دل منافقی برشده است.
💡 زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد