معتزلی

لغت نامه دهخدا

معتزلی. [ م ُ ت َ زِ ] ( ص نسبی ) یک تن از معتزله. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و هر کس که آن را در فلک و کواکب و بروج داند آفریدگار را از میانه بردارد معتزلی و زندیقی و دهری شود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 93 ).
رؤیت حق به بر معتزلی
دیدنی نیست ببین انکارش.خاقانی.و رجوع به معتزله شود.
- معتزلی مذهب؛ آنکه بر مذهب معتزله است: محمود با آن جماعت تدبیر کرد که فردوسی را چه دهیم گفتند پنجاه هزار درم و این خود بسیار باشد که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب. ( چهارمقاله ).

فرهنگ فارسی

منسوب بمعتزله.
( صفت ) منسوب به معتزله فردی از گروه معتزله

جمله سازی با معتزلی

💡 حسن بن زید پیرو شاخهٔ جارودیه در مذهب زیدیه بوده‌است. او در سیاست‌های مذهبی خویش، رسوم، فقه و کلام معتزلی را به شکلی رسمی اجرا می‌کرد. وی جنبش خود را بر سه اصل بنا نمود که در زمان گرفتن بیعت از اهالی کلار نیز بر این اصول تأکید کرده‌است:

💡 بغداد در قرن دهم (عصر آل بویه) مرکز متکلمان معتزله بود. عقاید آنان در مورد صفت و عدالت خدا و اختیار متکلمان شیعه را متأثر ساخت. بنی نوبخت، به ویژه ابوسهل نوبختی (متوفی ۹۲۳–۹۲۴)، کلام معتزلی را با نظام فکری امامیه آمیختند.