مشقق
مترادفها
شکافته، ترکخورده
متضادها
سالم، یکپارچه
لغت نامه دهخدا
مشقق. [ م ُ ش َق ْ ق َ ] ( ع ص ) شکافته و چاک زده و دریده. ( ناظم الاطباء ). شقه شقه شده. شکافته. ( یادداشت دهخدا ):
چون عین عید نعلش وز نقش گوش و چشم
هاء مشقق آمد و میم مدورش.خاقانی.- مشقق الاطراف؛ هو نبات ( پرسیاوشان )، له ورق کورق الکزبرة مشقق الاطراف. ( ابن البیطار ).
فرهنگ فارسی
شکافنه و چاک زده و دریده شقه شقه شده.
جمله سازی با مشقق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز شمشیر و زوبین او دشمنان را بدنها مشقق جگرها مجدر