مشغول دل

مترادف‌ها

دل‌مشغولی، پریشان‌خاطر، دلمشغول

لغت نامه دهخدا

مشغول دل. [ م َ دِ ] ( ص مرکب ) مغموم. گرفته دل. که دل مشغولی دارد. نگران: گفتم چنین کنم و مشغول دل تر از آن گشتم که بودم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 71 ). دیگر روز چون بدرگاه شدم هزاهزی سخت بود و مردم ساخته بر اثر یکدیگر میرفت و سلطان مشغول دل. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 232 ). روزی دو بار بار می داد بر رسم پدر که سخت مشغول دل بود و جای آن بود اما با قضای آمده تفکر و تأمل هیچ سودی ندارد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 553 ). و رجوع به دل مشغولی شود.

فرهنگ فارسی

مغموم گرفته دل

جمله سازی با مشغول دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 و روز پنجشنبه روزه گرفت امیر، رضی اللّه عنه، و نان با ندیمان و قوم‌ میخورد این ماه رمضان. و هر روز دوبار بار میداد و بسیار می‌نشست بر رسم پدر امیر ماضی، رضی اللّه عنه، که سخت مشغول دل میبود- و جای آن بود- امّا باقضای آمده تفکّر و تأمّل هیچ سود ندارد.

💡 محال باشد فال و محال باشد زجر مدار بیهده مشغول دل به زجر و به فال

💡 او تنها کسی بود که با حضور پررنگش در زندگی من، بسیار مشغول دل و فکر من شده بود و آرامش را از من گرفته بود.

💡 با اینکه او همیشه مشغول دل من بود، اما هیچ‌وقت اجازه نداد که این عشق ریشه‌های عمیق‌تری در زندگی واقعی ما پیدا کند.

💡 در این داستان عاشقانه، شخصیت اصلی مدام با احساسات خود و کسی که مشغول دلش بود، در کشمکش و تضادهای درونی شدیدی قرار داشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران