مسحر

لغت نامه دهخدا

مسحر. [ م ُ س َح ْ ح َ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تسحیر. رجوع به تسحیر شود. کاواک و میان تهی. ( منتهی الارب ). مجوف، و اصل آن کسی است که «سحر» و ریه او زایل شده باشد. ( از اقرب الموارد ). || محتاج طعام و شراب علت نهاده. ( منتهی الارب ). آنکه به او طعام داده باشند و او را سرگرم کرده باشند. ( از اقرب الموارد ). || فریفته و مشغول. ( منتهی الارب ). || آنکه او راطعام سحور داده باشند. ( از اقرب الموارد ). || مسحور و سِحرزده. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). آنکه او را سحر کرده باشند. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

میان تهی

جمله سازی با مسحر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خوردن دل اژدها دلیری فزاید و حیوانات مسحر اکل او شوند. پوستش بر عاشق بندند عشقش زایل شود. سرش هرجا دفن کنند، در حال آن موضع نیکو شود.

💡 شاها درِ تو قبله شاهان عالم است گردون تو را مسحر و گیتی مسلم است

نقض یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز