لغت نامه دهخدا
مزدم. [ م ُ دَم م ] ( ع ص ) گرگی که سر برداشته برد بزغاله را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || تکبرنماینده. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به ازدمام شود.
مزدم. [ م ُ دَم م ] ( ع ص ) گرگی که سر برداشته برد بزغاله را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || تکبرنماینده. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به ازدمام شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا جانی که آن جان نیست مزدم وگرنه دور از روی تو مردم
💡 گفت هستم منتظر اینجا مقیم تا فرستد مزدم آن شخص کریم
💡 بر درت جان می کنم، مزدم ز رویت یک نظر شاه خوبانی، چرا مزد گداکم می کنی؟