مرده سان

مترادف‌ها

بی‌جان، بی‌روح، بی‌حس

متضادها

زنده، جاندار

لغت نامه دهخدا

مرده سان. [ م ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) چون مرده. بی حس و حرکت:
گر چه کفن سفید یک چند
بر سبزه مرده سان برافکند.خاقانی.

فرهنگ فارسی

چون مرده

جمله سازی با مرده سان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 خودندانم که پیرهن در بر یا به تن مرده سان کفن دارم

💡 پس از آن همه شب‌بیداری و کار مداوم، چهره او مرده سان شده بود و دیگر هیچ اثری از شادابی و سلامتی در صورتش دیده نمی‌شد.

💡 او با چهره‌ای مرده سان و نگاهی بی‌روح به دیوار تکیه داده بود و گویی تمام انرژی و امید خود را در این مسیر از دست داده است.

💡 وقتی مریضی سخت بر او غلبه کرد، چهره و اندام او به شکلی مرده سان در آمد که اطرافیانش را بسیار نگران و مضطرب می‌کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران