مدخلی

لغت نامه دهخدا

مدخلی. [ م ُ خ َ ] ( حامص ) لئامت. پستی. بخل. فرومایگی. مدخل بودن:
آفتاب جودت ار نور افکند بر مدخلی
در زمان چون سایه بگریزد ز طبعش مدخلی.سوزنی.
مدخلی. [ م َ خ َ ] ( اِ ) محل دخول و درآمد. ( ناظم الاطباء ). رجوع به معنی چهارم ذیل مَدخَل شود.

فرهنگ فارسی

محل دخول و در آمد

جمله سازی با مدخلی

💡 جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو

💡 راستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمی‌فرمایند. می‌گویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید، مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند؛ اما این خلق متضمن فواید است، و او را در مصالح معاش مدخلی تمام باشد.

💡 هر دل که یافت در سر آن زلف مدخلی چون شانه بر تراشد از سر هزار پای

💡 شاخ طلایی مدخلی است که بخش اروپاییِ استانبول را به دو قسمت تبدیل می‌کند. در افسانه‌های یونانی، بیزاس آن را به نام مادرش کروئسا نام گذاشت.

💡 این فرهنگ‌نامه تقریباً هر موضوعی را در بر می‌گیرید و سرفصل‌هایی نظیر زندگی‌نامه، تاریخ، جغرافی، ادبیات، فلسفه، دین، علوم و هنر دارد. نکتهٔ جالب‌توجه اینکه، این دانش‌نامه با آنکه حتی دربارهٔ شخصیت‌های خیالی رمان‌های چارلز دیکنز هم مطالبی دارد، اما دربارهٔ «میوه‌ها» مدخلی ندارد.

💡 واژه ایران در مقالات دانشنامه بریتانیکا که تا پیش از سال ۱۹۳۵ میلادی نگارش شده‌اند نیز دیده می‌شود. در ویرایش مربوط به سال ۱۷۶۵ میلادی آنسیکلوپدی تحت نظر دیدرو و دالامبر، مدخلی به نام ایران وجود دارد که دربارهٔ آن اینگونه نوشته‌اند:

انقاذ یعنی چه؟
انقاذ یعنی چه؟
زخم یعنی چه؟
زخم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز