محبب
مترادفها
محبوب، عزیز، دوستداشتنی
متضادها
مبغوض، منفور
لغت نامه دهخدا
محبب. [ م ُ ح َب ْ ب ِ ] ( ع ص ) کسی که دوست میگرداند. ( ناظم الاطباء ). دوست و حبیب خود گرداننده کسی را. ( آنندراج ).
محبب. [ م ُ ح َب ْ ب َ] ( ع ص ) دوست داشته شده. گرامی. محبوب:
در هر زمان بدانش ممدوح
در هر دلی بجود محبب.مسعودسعد.
محبب. [ م ُ ح َب ْ ب َ ] ( ع ص )حب شده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) حب کرده. حب ساخته. دانه دانه. ( یادداشت مرحوم دهخدا از ابن البیطار ص 107 ).
فرهنگ فارسی
حب شده
جمله سازی با محبب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای رسم تو مُهَذّب و ای لفظ تو بدیع ای خلق تو محبب و ای خلق تو حسن
💡 عزی و همچو عز محبب باش سیفی و همچو سیف نصرت یاب