لغت نامه دهخدا
گلوگه. [گ ُ / گ َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف گلوگاه:
افغان چگونه کرد تواند از آنکه هست
پیچیده در گلوگه او رشته سر بسر.مسعودسعد.رجوع به گلوگاه شود.
گلوگه. [گ ُ / گ َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف گلوگاه:
افغان چگونه کرد تواند از آنکه هست
پیچیده در گلوگه او رشته سر بسر.مسعودسعد.رجوع به گلوگاه شود.
💡 افغان چگونه کرد تواند از آنکه هست پیچیده در گلوگه او رشته سر به سر
💡 در ژانویه سال ۲۰۱۲ و در استان سیچوآن چین توسط تبتیها و با درخواست آزادی مذهب و مخالفت در مقابل جشن اجباری سال نو چینی صورت گرفت و در حین این تظاهرات بین دو تا پنج نفر توسط شلیک گلوگه ماموران دولت چین کشته شدند.