لغت نامه دهخدا
گستاخ گستاخ. [ گ ُ گ ُ ] ( ق مرکب ) اندک اندک رام. رفته رفته مأنوس. کم کم جسور:
پریده مرغکان گستاخ گستاخ
شمایل در شمایل شاخ در شاخ.نظامی.رضا دادش که در میدان و در کاخ
نشیند با ملک گستاخ گستاخ.نظامی.
گستاخ گستاخ. [ گ ُ گ ُ ] ( ق مرکب ) اندک اندک رام. رفته رفته مأنوس. کم کم جسور:
پریده مرغکان گستاخ گستاخ
شمایل در شمایل شاخ در شاخ.نظامی.رضا دادش که در میدان و در کاخ
نشیند با ملک گستاخ گستاخ.نظامی.
۱ - اندک اندک جسور و بی پروا: رضا دادش که در میدان و در کاخ نشیند با ملک گستاخ گستاخ. ( نظامی ) ۲ - بتدریج رام و مانوس: پریده مرغکان گستاخ گستاخ شمایل در شمایل شاخ در شاخ. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پرنده مرغکان گستاخ گستاخ شمایل بر شمایل شاخ بر شاخ