کژگوی

لغت نامه دهخدا

کژگوی. [ ک َ ] ( نف مرکب ) ناراست گوی. که سخن به کژی و ناراستی گوید. کژ گوینده. کژگو. دروغگوی. دروغزن. ( یادداشت مؤلف ). کج گوی. که سخن نادرست گوید:
هرآنگه که شد پادشا کژگوی
ز کژی شود زود پیکارجوی.فردوسی.میامیز با مردم کژگوی
که او را نباشد سخن جز بروی.فردوسی.که بیدادگر باشد و کژگوی
جز از نام شاهی نباشد بدوی.فردوسی.بدانست خسرو که آن کژگوی
همان آب و خون اندر آرد بجوی.فردوسی.|| بدگوی. ( فرهنگ فارسی معین ).

جمله سازی با کژگوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدانست خسرو که آن کژگوی همی آب و خون اندر آرد به جوی

زخم یعنی چه؟
زخم یعنی چه؟
کنان یعنی چه؟
کنان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز