کژ بینی

لغت نامه دهخدا

کژبینی. [ ک َ ] ( حامص مرکب ) عمل و حالت کژبین. دوبینی. احولی. ( فرهنگ فارسی معین ). لوچی. کژچشمی. کج بینی. || بدخواهی. نابکاری. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کژبین و احول شود.
کژبینی. [ ک َ ] ( ص مرکب ) که بینی کژ دارد. آنکه بینی وی کج باشد. ( فرهنگ فارسی معین ): سرطان ( دلالت کند بر )... کژبینی ناهموار دندان. ( التفهیم ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه بینی وی کج باشد: ( سرطان ( دلالت کند بر )... کژ بینی نا هموار دندان... ). ( التفهیم )

جمله سازی با کژ بینی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر تا نولم کژ بینی و کفته شده دندان

💡 دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول

💡 چنان خود گم بکردست او زاعزاز که در یکی است کژ بینی مر او باز