کباس
لغت نامه دهخدا
کباس. [ ک ُ ] ( ع ص ) بزرگ سر. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || نره سطبر بزرگ سر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ضخیم. ( دزی ج 2ص 439 ). || مرد سر در زیر جامه فروکشیده ٔخفته. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ).
کباس.[ ک ُ ] ( اِخ ) پسر جفربن ثعلبه است. ( منتهی الارب ).
کباس. [ ] ( اِ ) وزنی است معادل شش درهم و نیم. ( مفاتیح العلوم ).
فرهنگ فارسی
وزنی است معادل شش درهم و نیم
جمله سازی با کباس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شباش و کباس و شمنی سه گرد چو برجاس و برجیس با دستبرد