لغت نامه دهخدا
پریشان گفتن. [ پ َ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) هذیان گفتن. هجر. یاوه گفتن. بیهوده گفتن. یافه سرائی کردن. پراکنده گفتن. باطل گفتن: گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی. ( گلستان ). و من بعد پریشان نگویم. ( گلستان ).
پریشان گفتن. [ پ َ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) هذیان گفتن. هجر. یاوه گفتن. بیهوده گفتن. یافه سرائی کردن. پراکنده گفتن. باطل گفتن: گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی. ( گلستان ). و من بعد پریشان نگویم. ( گلستان ).
( مصدر ) پراگنده گفتن: ( و من بعد پریشان نگویم. ) ( گلستان )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که: فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین.