لغت نامه دهخدا
ولاش. [وَ ] ( اِخ ) بلاش. پادشاه اشکانی. رجوع به بلاش شود.
ولاش. [وَ ] ( اِخ ) بلاش. پادشاه اشکانی. رجوع به بلاش شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ور زانکه با ولاش بود شیطان گو کن گذاره خلد مخلد را
💡 هر ابلهی که سر ننهد بر خط ولاش لاشک بنام او قلم اندر کشد جهان
💡 به آب تقوی و طاعت به کار تخم ولاش دماغ را ز گل باغ دل معطر کن
💡 دیبای ولاش گز نکرده نبری کاین پارچه سوزن نرود بر درزش
💡 سپهر با همهشان از نسیم مصر ولاش به خود ببالد از شوق همچو مشک از باد