ناشکیبی

لغت نامه دهخدا

ناشکیبی. [ ش ِ ] ( حامص مرکب ) جزع. بی تابی. بی قراری. بی صبری. بی آرامی. ناشکیبائی:
که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسی برکشد خود را صلیبی.نظامی.آورده مرا به دلفریبی
واداده به دست ناشکیبی.نظامی.چون که دید او ستیزه کاری من
ناشکیبی و بی قراری من.نظامی ( هفت پیکر ص 179 ).جادو سخنی به دلفریبی
عاشق منشی به ناشکیبی.ملاعبدالشکور بزمی.بخود گفت این گل از بی عندلیبی
سر و کارش بود با ناشکیبی.وصال.

فرهنگ فارسی

ناشکیبایی مقابل شکیب.

جمله سازی با ناشکیبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه تو گفتی که من باشم شکیبا کنونت ناشکیبی کرد شیدا

💡 ز ناشکیبی و بی طاقتی که بود دلم کسان به طعنه نهادند هر دری لقبش

💡 به کویت ناشکیبی گو نباشد به باغت عندلیبی گو نباشد

💡 نازنین را به همرکیبی خویش کرد همراه ناشکیبی خویش

💡 طلبم نهایت آن که نهایتی ندارد به نگاه ناشکیبی به دل امیدواری

💡 ز بیم ناشکیبی می نخوردی که یکباره قرارش می‌ببردی