منضبط
مترادفها
منظم، باانضباط، قاعدهمند
متضادها
بینظم، بیانضباط، بیقاعده
لغت نامه دهخدا
منضبط. [ م ُ ض َ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی است از انضباط. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). دارای انضباط.
فرهنگ فارسی
نعت فاعلی است از انضباط.
فرهنگستان زبان و ادب
{disciplined} [علوم نظامی] ویژگی فردی که دارای انضباط است متـ. باانضباط
جمله سازی با منضبط
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در اولین بیانیه راهبردی این حزب که در شهریور ۹۳ منتشر شد برخی از مواضع مؤسسان این حزب تشریح شد. در این بیانیه بر روی بهرهگیری از فرصتها برای سیاستورزی، لزوم گفتگو و تعامل با گروههای سیاسی مختلف، اهمیت صندوق رأی و شرکت در انتخابات، دموکراسی سازگار با دین، امید به آینده، استفاده از تجربه گذشته اصلاحات، فعالیت آزادانه سیاسی و کار تشکیلاتی منضبط تأکید شدهاست.
💡 اولین مسابقه بین آلمان شرقی و غربی در سال ۱۹۶۰ در مرحله انتخابی المپیک تابستانی انجام شد. علیرغم عدم محبوبیت بسکتبال در آلمان شرقی، تیم بسکتبال آلمان غربی تا سال ۱۹۷۳ طول کشید تا اولین پیروزی خود را برابر آلمان شرقی که به سبک بازیهای منضبط به نمایش میگذاشتند بدست آورد.