لرزلرزان
مترادفها
لرزان، لرزانلرزان
متضادها
ثابت، آرام، استوار
لغت نامه دهخدا
لرزلرزان. [ ل َ ل َ ]( نف مرکب، ق مرکب ) در حال لرزش. مرتعش:
گرفتار و دل زو شده ناامید
روان لرزلرزان به کردار بید.فردوسی.تنش لرزلرزان به کردار بید
دل از جان شیرین شده ناامید.فردوسی.به پاسخ سخن لرزلرزان شنید
زروان گنهکاری آمد پدید.فردوسی.بپوشید پس جوشن و برنشست
میان یلی لرزلرزان ببست.فردوسی.رخش زرد گشته هم از بیم شاه
تنش لرزلرزان و دل پرگناه.فردوسی.سیاوش به پرده درآمد به درد
تنش لرز لرزان و رخساره زرد.فردوسی.کمان را به زه کرد پس اشکبوس
تنی لرزلرزان و رخ سندروس.فردوسی.همی لرزلرزان شده دشت و کوه
زمین شد ز نعل ستوران ستوه.فردوسی.
جمله سازی با لرزلرزان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سواران ترکان به کردار بید شده لرزلرزان و دل ناامید
💡 بپوشید پس جوشن و برنشست میان یلی لرزلرزان ببست
💡 رخش زرد از بیم سالار شاه سخن لرزلرزان و دل پر گناه