لغت نامه دهخدا
فرهنگ دان. [ ف َ هََ ] ( نف مرکب ) عالم. خردمند. دانشمند:
شاه فرهنگ دان شعرشناس
بیش از آن داستان که بود قیاس.نظامی.رجوع به فرهنگ شود.
فرهنگ دان. [ ف َ هََ ] ( نف مرکب ) عالم. خردمند. دانشمند:
شاه فرهنگ دان شعرشناس
بیش از آن داستان که بود قیاس.نظامی.رجوع به فرهنگ شود.
عالم. خردمند
💡 شاه فرهنگ دان شعر شناس بیش از آن دادشان که بود قیاس
💡 نادیده تخت ملک سعادت چنو ملک فرهنگ دان و زیرک و بازیب و فرّ و هنگ
💡 مر او را همه کس همی خواند دیو از او گشت فرهنگ دان با غریو