لغت نامه دهخدا
فرشتگی. [ ف ِ رِ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) مَلَک بودن.مقام مَلَک. فرشته بودن [: دبیری ] مردم را از مردمی به درجه فرشتگی رساند و دیو را از دیوی به مردمی رساند. ( نوروزنامه ). رجوع به فرشته شود.
فرشتگی. [ ف ِ رِ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) مَلَک بودن.مقام مَلَک. فرشته بودن [: دبیری ] مردم را از مردمی به درجه فرشتگی رساند و دیو را از دیوی به مردمی رساند. ( نوروزنامه ). رجوع به فرشته شود.
فرشته بودن ملک بودن: او به منزلت فرشتگی رسیده باشد و او خلیفت خدا باشد اندر زمین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 علمش از دست دیو برهاند در سرشتش فرشتگی ماند
💡 گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند