گوهرریز

لغت نامه دهخدا

گوهرریز. [ گ َ / گُو هََ ] ( نف مرکب ) ریزنده گوهر. کسی که جواهر نثار کند. ( ناظم الاطباء ). پاشنده جواهرات. پخش کننده گوهر. گوهرپاش.
گوهرریز. [ گ َ / گُو هََ] ( اِخ ) نام قناتی در کرمان باشد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

۱. آنچه از آن گوهر فرو ریزد.
۲. [مجاز] چشم گریان.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - ریزند. گوهر آنکه جواهر نثار کند. ۲ - ریزند. قطرات ( ابر ): بگردون تیره ابری بامدادان برشد از دریا جواهر خیز و گوهر ریز و گوهر بیز و گوهرزا ( قا آنی )
نام قناتی در کرمان باشد

جمله سازی با گوهرریز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و آنچه زان دریادل زر بار گوهرریز بود از وجود آمد به استمرار و ادرار و دوام

💡 داشت ارزانی خیالت دوش تشریف قدوم مردم چشم منش از گریه گوهرریز کرد

💡 جلایر کلک گوهرریز کن تیز نسفته لولو آور راه شه ریز