لغت نامه دهخدا
ندری. [ ن َ دَ را ] ( ع ص ) نادر قلیل. ( اقرب الموارد ). نادر قلیل الوجود. ( از المنجد ). || ( ق ) نادراً. ( المنجد ). احیاناً. اتفاقاً: لقیته الندری و ندری و فی ندری و فی الندری؛ أی بین الایام، أی احیاناً لا دائماً. ( اقرب الموارد ). || نقدته مائةً ندری؛ اخرجتهاله من ماله. ( اقرب الموارد ). نَقَدَه ُ مائةً نَدَری ̍؛ برآورد صد تا از مال خود جهت وی. ( منتهی الارب ).
ندری.[ ن َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان خسروآباد شهرستان بیجار، در 18هزارگزی جنوب غربی بیجار، و دوهزارگزی شمال حسین آباد گرگان، در ناحیه تپه ماهور سردسیری واقعاست و 350 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات، شغل اهالی زراعت و گله داری و قالیچه بافی، محصولش غلات و میوه و لبنیات است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).