چاره جو

لغت نامه دهخدا

چاره جو. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) چاره جوی. تدبیرکننده. مدبر. جویای اصلاح امور. آنکه تدبیر و حیله کند. مصلحت اندیش:
بفرمود تا پیش او آمدند
بدان آرزو چاره جو آمدند.فردوسی.به فرمان همه پیش او آمدند
به جان هر کسی چاره جو آمدند.فردوسی.

فرهنگ عمید

چاره جوینده، کسی که در جستجوی راه علاج کسی یا اصلاح امری باشد.

جمله سازی با چاره جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به چاره دردسر خود مبر که از صندل به چوب، دست طبیبان چاره جو بستند

💡 کن ای تاک فکری که گشتم هلاک شوی چاره جو گر به دردم چه باک

💡 در ره عشق از دو سو، قرعه فتاده مشکلم خاطر چاره جو یکی، ششدر ننگ و نام دو

💡 باز اهل حرم ریخت از غم به هم گشته هر یک ز هم چاره جو بهر غم

💡 هر دو کردند ازان حرم به شتاب چاره جو رو به مسجد احزاب

💡 تا از پی شفاعت ما چاره جو شود روی نیاز را به سوی مصطفی کنیم

دولو یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز