لغت نامه دهخدا
گوبان. [ گ َ / گُو ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) گاوبان و گله چران گاو. ( ناظم الاطباء ):
چون که با گاو و خرم صحبت فرمایی
گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم.ناصرخسرو.
گوبان. ( اِخ ) دهی است به مرو، و معرب آن جوبان است. ( منتهی الارب: جوب ).
گوبان. [ گ َ / گُو ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) گاوبان و گله چران گاو. ( ناظم الاطباء ):
چون که با گاو و خرم صحبت فرمایی
گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم.ناصرخسرو.
گوبان. ( اِخ ) دهی است به مرو، و معرب آن جوبان است. ( منتهی الارب: جوب ).
نگهبان گاو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو شاه نکوروبان، من شاه سخن گوبان تو خود به نکورویی، من خود به سخندانی
💡 چونکه با گاو و خرم صحبت فرمائی گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم؟