ناهوشمند

لغت نامه دهخدا

ناهوشمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) بی هوش. ( آنندراج ). کم هوش. بی فراست. بی عقل. بی خرد:
بفرمود کو را به زندان برند
به نزدیک ناهوشمندان برند.فردوسی.وزیران کج بین ناهوشمند
رساندند در شاه و ملکش گزند.هاتفی ( از آنندراج ).مقابل هوشمند. رجوع به هوشمند شود.

فرهنگ عمید

کودن، کم خرد، بی عقل.

جمله سازی با ناهوشمند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز اندیشه ی مرد ناهوشمند چو آگاه شد زینب (س) ارجمند

💡 بدوگفت: کای زشت ناهوشمند نهم برسرت من کلاه از پرند

💡 نبینی که بدخواه ناهوشمند هماورد خواهد به بانگ بلند

💡 پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند بر جلو داران عامل ره مبند

💡 بگوبا بد اندیش ناهوشمند دراین پهن میدان به بانگ بلند