کافور گون

لغت نامه دهخدا

کافورگون. ( ص مرکب ) برنگ کافور. سفید:
کفن دوز بر وی ببارید خون
بشانه زدآن ریش کافورگون.فردوسی.سپهبد بر آن ریش کافورگون
ببارید از دیدگان جوی خون.فردوسی.یکی شهر کافورگون رخ نمود
که گفتی نه از گل ز کافور بود.نظامی.

فرهنگ عمید

سفید، به رنگ کافور.

فرهنگ فارسی

( صفت ) برنگ کافور سفید: [ سپهبد بران ریش کافور گون ببارید از دیدگان جوی خون ].

جمله سازی با کافور گون

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا موی از آن گشت کافور گون که رنگین شود در رکابت به خون

💡 کوه ‌کنون میغ را گرفت به بر در چادر کافور گون کشید به سر در

💡 یکی شهر کافور گون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود

💡 همیشه تا به شتا پوشد ابر کافوری ز برف پره کافور گون به جرم تراب

💡 مر آن ریش کافور گون شانه کرد به تابوت جا آن یل از خانه کرد

💡 مگوی سرمه که چون مشک ناب خاک سیاه بزیر پرده کافور گون شده نایاب

دهش یعنی چه؟
دهش یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز