پرامید
لغت نامه دهخدا
پرامید. [ پ ُ اُ / پ ُ اُم ْ می ]( ص مرکب ) که امید بسیار دارد. امیدوار:
چو بیدار گشتم شدم پرامید
از آن تاج رخشان و باز سپید.فردوسی.بپوشید پس جامه نو سپید
نیایش کنان رفت و دل پرامید.فردوسی.هشیوار با جامهای سپید
لبی پر زخنده دلی پرامید.فردوسی.بیامد پرامید دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان.فردوسی.چو لهراسب بنشست بر تخت عاج
بسر برنهاد آن دل افروز تاج...
چنین گفت کز داور داد پاک
پرامید باشید و با ترس و باک.فردوسی.طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من
گرچه سخن همی برد قصه من به هرطرف.حافظ.
فرهنگ عمید
آن که امید بسیار دارد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه امید بسیار دارد امیدوار.
جمله سازی با پرامید
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از آن خوبرخ شد دلش پرامید به کین پسر داد دل را نوید
💡 که چشمش به راهست و دل پرامید به چشمش سیاهست روز سفید
💡 به جامه بپوشید و آمد دمان پرامید و شادان و روشنروان
💡 چو بیدار گشتم شدم پرامید ازان تاج رخشان و باز سپید
💡 پر از بیم دل یک به یک پرامید برفتند با جامههای سپید
💡 که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پرامید بود