لغت نامه دهخدا
پاشان. ( نف، ق ) در حال پاشیدن:
همی پای کوبنده بر فرش چین
ز سر مشک پاشان گل از آستین.اسدی.
پاشان. ( اِخ ) قریه ای از هرات و از آنجاست ابوعبید احمدبن محمدبن ابی عبید مؤدّب هروی پاشانی و آنرا فاشان نیز گویند.
پاشان. ( نف، ق ) در حال پاشیدن:
همی پای کوبنده بر فرش چین
ز سر مشک پاشان گل از آستین.اسدی.
پاشان. ( اِخ ) قریه ای از هرات و از آنجاست ابوعبید احمدبن محمدبن ابی عبید مؤدّب هروی پاشانی و آنرا فاشان نیز گویند.
۱. = پاشیدن
۲. پاشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): مشک پاشان.
( صفت ) در حال پاشیدن: مشک پاشان.
در حال پاشیدن
پاشان ( به لاتین: Paşan ) یک منطقه مسکونی در جمهوری آذربایجان است که در شهرستان زاقاتالا واقع شده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خرد را از سر غیرت قفای خاک پاشان زن هوا را از بن دندان حریف آب دندان شو
💡 تو رای نشو و نمایی زدی بخاری، از آن شدست چون گل خندان عبیر پاشان خار
💡 همه پاشان سزای بند و زنجیر همه سرشان سزای گرز و خنجر
💡 به تن باد پاشان بود همچو کوه که از لعلشان کوه گردد ستوه
💡 سر سروران هر طرف همچو گوی شدی دست و پاشان چو چوگان و گوی
💡 مشتری خاک پاشان زهره زهرا شده زانکه هر یک قرة العینین زهرا آمده